تبليغاتX
ته سیگارهای هکتور



























ته سیگارهای هکتور

نُخاله های یه ذِهنِ به شِدَّت مَریز! ذ؟ظ؟ض؟

خداحافظی شاید
سخت ترین کارِ جهان باشد
خداحافظی شاید
مرگ باشد
و شاید
کمی سخت تر...
خداحافظی غم دارد
و گریه ام میگیرد
و اینها همه وقتی سُراغِ تو می آیند
که از دلبستگیهایت
جُدا شوی
با یک خداحافظِ ساده...
سختیَ ش برای من
غمش برای من
گریه اش هم برایِ من
همه ی اینها به کِنار
اما گاهی
برای اینکه مطمئن شوی هستی
باید بروی
و این رفتن است که بودنت را
اثبات میکند...
هیچ اطمینانی نیست
که در پسِ خداحافظی
سلامی باشد
اما
باید رفت
حتی به شوقِ همان سلامِ بی اطمینان...

"چمدونمُ  دارم میبندم
با یه طرحِ کُهنه از دِلخوشیام
باورم نمیشه باید برمُ
دیگه هیچوقت به دیدنت نیام"
نمیدانم
شاید برگشتی باشد
شاید همین فردا
شاید یک ماه بعد
شاید یک سال بعد
و شاید هرگز!
اگر نفسی ماند و برگشتی بود
ته سیگارهای هکتور اِدامه پیدا خواهد کرد
و اگر نه که نه!
و البته
اگر بازگشتی نبود
به هیچ وجه حملِ بر بی نفسی نیست
که شاید
نفس باشد و بازگشتی نه...

تا اطلاع ثانوی
                  و شاید
                            تا روزی دیگر
                                            حتی ابد
                                                       خداحافظ...
پرنده
هرچه که باشد
باید پرواز کُند
حتی اگر این پرواز
فرودی نداشته باشد
چه بسا در آسمان
بمیری!
شاید اِمروز
این پرنده ی شوم
من باشم...

هکتورنوشت1:
فقط برای این میروم که بدانم هستم
ولاغیر...
هکتور نوشت2:
از آینده چه میدانی؟
چه میدانی؟
چه میدانی؟
رهایم کن نمیدانم...
نمیدانم
نمیدانم!
هکتور نوشت3:
من از زندگی تو هَوات خسته ام...

از چاوُشی:
پرنده ای اما
اسیرِ کوچِ خودت
همیشه هم میرسی
به هیچ و پوچِ خودت...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 11:29 توسط HeCt0R| |

من این روزها مُحتاجم

بیش از هر زمانِ دیگری

به نوشتن

مُحتاجم به کاغذپاره ها

به خط خطی ها

و در نهایت

به سطلِ زُباله ها...

من این روزها مینوسم

هر جا و هر زمانی

حتی با اینکه مطمئنم نمیدانم چه مینوسم

فقط مینوسم

مثلا همین الآن

کِلاس!!!

زیرِ نگاههای غضبناکِ اُستاد...

من این روزها دِلگیرم

چقدر دِلگیرم

دِلم را میبینم

ابریِ ابری...

بُغضم را فرو میخورم

به سختی

با اینکه میدانم

باید بشکند

تا بلکه کمی

و فقط کمی

آرام گیرم...

امّا اجازه نمیدهم

و فرو میخورم

تلخ است تلخ!

زهر...

این روزها

تنهایی هایم را

با نوشتن پُر میکنم

و با حُدودِ صد  بیست یا صد و سی آهنگ...

به شدت نیاز به گریه دارم و

به سختی مهارش میکنم

و میدانم که اشتباه میکنم

و هیچکس نمیداند

که چقدر سخت است

یک عالمه بُغضِ نشکسته

یه عالمه اشکِ نریخته

و یک عالمه حرف ناگفته...

هکتورنوشت۱:
باور کنید خودمم نمیدونم دارم چی میگم...

هکتورنوشت۲:
دو سه روزه که دارم از کمر درد میمرم، دارین بی هکتور میشین، امروز دیگه حتی نمیتونم بلند شم، صُبح به بدبختی رفتم کلاس اما کلاسِ عصر و دیگه واقعا نمیتونم
!!!Help Me Please


هکتورنوشت۳:
                       مادَرَم
                               روزَت مُبارک...


از مُحسن چاوُشی:
توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته
                                                            هرکُجا رفتی صدام کُن عزیزم دلم گرفته
شُدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه
 
                                                         دارم از نفس می اُفتم مثلِ یه گیاهِ هرزه

بعدا نوشت:
الآن خبردار شدم که "ناصر حجازی" ساعت ۱۰:۵۵ امروز صبح در بیمارستانِ کسری تهران درگذشت
حالم بده
خیلی بد
همش منتظر بودم که خوب شه و برگرده اما...
روحش شاد
 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:15 توسط HeCt0R| |

یه امتحانه دیگه
اینبار گندتر از قبلی
نمیدوم دارم چیکار میکنم
در واقع اصلا نمیدونم دارم کاری میکنم یا نه؟
تازه اینروزا میفهمم چقدر سخته بخوای کمتر سیگار بکشی
سخت نه!
مرگه...
از جلوی هر مغازه ای که رد شی یه حسِّ مجهول تورو دنبالِ خودش روانه کنه که بیا
اینجا سیگار داره
بخر!
و یه حسِّ مزخرف و به درد نخور بگه:
نه احمق!
همین سه روز پیش بود که یه بسته رو دود کردی رفت هوا
و تازه اون وقته که میفهمی تو ذهنت یه جنگِ به تمام معناس
جنگ بینِ وجدانِ اهریمنی
ـ که دوسش دارم ـ
و وجدانِ خوب!
ـ که ازش متنفرم ـ
و توهم جوگیر میشی و راهتو میگیری و میری
بدون توجه به وجدانِ اهریمنی که دوسش داری

تصمیم گرفتم نوشته هامو تو نشریه ی مجمع دانشجویانِ روشنفکر چاپ کنم
بچه ها گیر دادن
اعضای مجمع هم استقبال کردن اما خودم...
هنور دو دلم!
البته نوشته های ادبی نه
اگه برم صفحه ی موسیقی رو برمیدارم
و شاید هرازچندگاهی تو بقیه ی صفحه ها هم چند خطی بنویسم
و شایدم اون حسِّ هکتوریسم! بیاد سراغم و اصلا پام روهم تو مجمع نذارم
تا ببینم چه شود؟
چندشب پیش شروع کردم به نوشتنِ یه متن
مصداقِ بارزِ کُفر!!!
اما نصفه و نیمه انداختمش داخلِ کیفم
ووووووووووووووی
میخونمش تنم آتیش میگیره
باورم نمیشه
این منم؟
من ...م که دارم درباره ی خدا اینجوری مینویسم؟
این منم که اینقدر بیخدا شدم؟
باورم نمیشه
اما خودش خواست!!!
این دومین متنیه که دارم اینجوری مینویسم
اما اون کُجا و این کُجا؟
"تو کذّابی
تو جبّاری؟"

نمیدانم!
"تو با یک عالمه نیرنگ
تو با یک دل
مثالِ سنگ..."

شاید کاملش کردم و شایدم انداختمش دور
مثلِ خیلی از نوشته هایی که ارزشِ تکمیل داشتن اما ریختمشون دور!
دیروز با لپتاپم رفتیم دانشگاه
با وایرلس دانشگاه اومدم اینترنت
اونقد سرعت دانلود خوب بود
ـ حداقل واسه من که به سرعت ۵۰-۶۰ عادت داشتم سرعتِ ۶۰۰-۷۰۰-۸۰۰ عالی به نظر می اومد ـ
که باالکل وبلاگمو فراموش کردم و فقط دانلود کردم
۶ ساعت نشستم و ۱۰ گیگابایت دانلود کردم!!!
نمیدونم چرا دارم اینارو میگم
شاید اینارو میگم تا صفحه پُر شه و نرسم به اونجایی که بگم:
حالم؟
نه اصلاخوب نیست...
من میرم
میرم تا یه قلیون چاق کنم
کسی نمیکشه؟

هکتورنوشت:
مطمئنا این پُست مزخرفترین نوشته ی تاریخمه
                                                             شک نکن!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:13 توسط HeCt0R| |

مکان:
سالنِ امتحاناتِ کتابخانه
زمان:
یکشنبه ۲۵/۲/۹۰ ساعت ۱۱ صُبح
موضوع:
امتحان میان ترمِ ریاضی!

من برگه را سفیدِ سفید تحویل میدهم اما
نگاهم سخت درگیر است
درگیر برگه ی دو نفر آنطرفتر
که ۶ برگش را سیاه کرده
و برگه ی سفید میخواهد!!!

هکتورنوشت:
هکتور بمیره من بیمعرفغت نیستم
بلاگفا قاطی کرده اصلا نمیشه کامنت گذاشت
شب صدباره امتحان میکنم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:38 توسط HeCt0R| |

مطمئنم که دوستش داری
حتی اگر مثلِ من باشی
پرسپولیسی
و متنفر از آبی…
اسطوره همیشه اسطوره است
حتی اگر روی تخت بیمارستان باشد
حتی اگر به سختی نفس بکشد
حتی اگر نتواند حرف بزند...
او هنوز زنده است و نفس میکشد
هنوز دم و بازدمش از زندگی حکایت دارد
نه عقاب بود، نه ژنرال نه امپراطور!
مرد بود و هست
مردی که با مردم بود نه پشت به آنها
مردی که به آقایان نااهلِ ورزش بله نمیگفت
یک دُنیا نه بود...
هنوزهست و مردانه نفس میکشد
صدای نفسهایش را نمیشنوی؟
خِس خِسِ سینه اش را...
ناصرخان را میگویم
با آن شکهای معروفش
که به زمین و زمان مشکوک بود
و من حال میفهمم که
حق داشت!
شاید تو باور نکنی اما
وقتی دوشنبه شب در نود
چهره ی شکسته اش را
دیدم
صدای خسته اش را
شنیدم
گریه کردم...
حجازی زجر میکشد
و برای زندگی تلاش میکند
روی تختِ بیمارستان
و آقایان حماقت و بی فکریِشان را
پُشتِ فِلَشِ دوربین ها و پُشتِ پُستهای کشکی پنهان میکنند!
فُرصَتِ خوبی بود
برای آنها...
سخت بود
سخت و تلخ
دیدنِ او
اویی که در این فوتبالِ لعنتی به جایی نرسید
چراکه میخواست پاک باشد
و من سادگی اش را میفهمم
که نمیدانست
اینجا
پاک که باشی
محکومی به فنا...
اینجا
باید
مثلِ خودشان باشی!
بحث فقط او نیست
بحث اینجاست
بجث اینهایند
از انگلیس
الکس فرگوسِن کبیر
برای حجازی نامه مینوسد
و اینجا
آقایان با او عکس میگیرند
آنجا
اُسطوره را اُسطوره حفظ میکنند
و اینجا...؟
و ناصرخان
توهم شاید باور نکنی
که چقدر
برایم سخت گذشت
دیدنِ آن چهره ی مظلوم و دوست داشتنی
در آن وضعیت...
بلند شو
و برگرد
که اینجا چشمانی منتظرند
و دستانی رو به آسمان...

هکتورنوشت1:
واسش دعا کنید
هکتورنوشت2:
به دلایلی حذف شُد!
هکتورنوشت۳:
داداش رابین
                 ساده میگویم
                                   و
                                   بدونِ کلمه بازی
                                                        تولدت مبارک!
هکتورنوشتِ۴:
ازین به بعد دو،سه روزی یکبار آپم
پس اگه نتونستم خبرتون کنم خودتون معرفت داشته باشین و بیاین...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:32 توسط HeCt0R| |

و من یک امروز را میخواهم آدم باشم
آدم نه!
میخواهم شبیه آدم زندگی کنم...
فقط همین امروز را
و شاید گریزی به کودکیِ شیرینم زدم
و شاید باور نکنی اما من
در کودکی هیچ غمی نداشتم
و شادتر از آن بودم که غم را معنا کنم
و آری فقط همین امروز را
میخواهم کودکی کنم
بی دغدغه
سرخوش...
و مثلا همین الآن دلم میخواهد
یک ظرف آبِ سرد
 روی سرِ دوستم که دو متر با او فاصله دارم
و در خوابِ نازِ خود/
نمیدانم چه کسی را میبیند
خالی کُنم
و دلم هم نسوزد!
و میخواهم
از درِ خانه
تا سرِ کوچه را
کوله پُشتی بر دوش
یک پا دو پا بدوم
و بی اعتنا باشم
به نگاههای متعجب و تمسخر آمیزِ
مَردُم!
و میخواهم کوله باری خوراکی
با خودم به دانشگاه ببرم
و دقیقا بعد از کلاس
در میدانش بنشینم و نوشِ جان کنم
و به هرکس با تعجب نگاهم کرد بگویم:
میخوری؟
و او پوزخندی بزند و دور شود...
و امروز دلم میخواهد خجالت نکشم
میخواهم آن پسرکِ اخموی عُنُقِ بی اعصاب نباشم
میخواهم بخندم
میخواهم سرِ کلاس آنقدر تکه پرانی کنم
که از کلاس اخراج شوم
و در محیط دانشگاه
آنقدرمسخره بازی در بیاورم
که کارم به حراست بکشد
و میدانی
من حتی دلم سِگا میخواهد
با آن بازیِ سونیک
و دقیقا آرزو دارم برگردد
روزهایی که فقط و فقط!
به عشقِ سِگا
مدرسه تا خانه را
شلیک میشدم...
و من دلم خیلی چیزها میخواهد
و یک امروز را
میخواهم صدایی زخمی
در گوشم زمزمه نکند:
وقتی که پیشِ منی، چشات حریصِ کیه؟
و نمیخواهم بدانم که چاوُشیِ طِفلی
هنوز دُنبالِ یک سنگِ صبور است
و فقط همین امروز را
نه بیشتر!
و یک امروز را
میخواهم حوصله داشته باشم
گوشی ام سایلنت نباشد
و جوابِ تمامِ تماس ها و پیامکها را باحوصله بدهم
امروز را
میخواهم هرکه حالم را پرسید
بگویم: خــــــــــو ـبـــــــــــــــ!
حتی دروغی...
همین امروز را
میخواهم از کسی بیزار نباشم
و زندگی را
دوست داشته باشم
و سگرمه هایم
درهم نباشد
و تازه یک کارِ دیگر مانده
که من امروز میخواهم انجام دهم
نه!
یعنی دلم میخواهد انجام دهم...
و من امروز میخواهم مهربان باشم
و شب هم میخواهم
زود بخوابم
و دیگر شب زنده دار
نباشم...
و اینها همه آرزوی من
برای یک روز بود
و اگر میدانستم
روزی
آرزویم این خوشیهای ساده میشود
باور کن، باور کن برای این روزها
ذخیره میکردم
و اِی کاش کودکی را
درست کودکــی میکردم

"بچه بودم بادبادکای رنگی
دلخوشیه هر روز و هر شبم بود
خبر نداشتم از دِلِ آدما
چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری به جز الک دولک نداشتم
بچه بودم به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود
هیشکی حریفِ شور و حالم نبود

بچه که بودم آسِمون آبی بود
حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگی و بچگیا تموم شد
خاطره های خوش رو دستِ من مُرد
تا اومدم چیزی ازش بفهمم
جوونی اومد اونو با خودِش بُرد"

دلم همه ی اینها را میخواهد
اما میدانم که نمیتوانم...
و اینها همه رویا بود
رویاهای ساده
رویا نه!
آرزوی یک بازگشت
فقط!
و این کوچکترین آرزوی من
اما بزرگترینشان برای امروز بود...
فقط امروز!

هکتور نوشت۱:
از امروز به بعد را
                       بیشتر هستم...
هکتورنوشت۲:
و من الآن یادم می آید که کلاس داشته ام
                                                              با اُستادی بسی مزخرف
                                                                                                    که ما خنده از او
                                                                                                                          ندیده ایم تا کنون
و من به جای صندلیهای کلاس
                                               در نت نشسته ام!

هکتور نوشت۳:
اِلی
    تسلیت میگم...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 7:43 توسط HeCt0R| |

یه حالی دارم که نپرس
یه حالی دارم که نگو...
اینقده بده
میدونی رفیق اینقد اعصابم داغونه که به پر و پای همه میپیچم
حتّی خودم!!!
۱.
هکتور: هووووووی زهره مار مثِ آدم در بِزن بیشعور
پ: من که مِثِ همیشه در زدم
هکتور: تو همیشه بیخود میکنی اینجوری در میزنی!
پ: حالت خوب نیستا...
هکتور: به تو ربطی داره؟
پ: بی اعصاب
هکتور: خفه شو!
۲.
هکتور: آشغال چرا منو از خواب بیدار کردی؟
م: بابا خودت گفتی بیدارت کنم
هکتور: خودم غلط کردم با تو!
م: مگه کلاس نداری؟
هکتور: دِ گوره بابای کِلاس!!!
۳.
هکتور: کثافت زهره مار بکشی چرا داری سیگار میکشی؟
پ: چرا خودت میکشی؟
هکتور: من دلم میخواد بکشم بچه پررو تو نباید بکشی!
پ: پس تو هم دیگه نکش
هکتور: خفه شو!
و این فقط مُشتیست از خروارِ دیوانِگیهایمان!!!

اوّلین میان ترم رو که با افتخار گند زدم...
دقیقا روزی صد و شصت و هشت بار به سرم میزنه برم انصراف بدم و بشینم تو خونه
اما یهو یه صدا تو سرم داد میزنه:
حسّاس نشو حسّاس نشو، بشین سَرِ جات بینیم باووو!
و اونوقته که میگم چیکارش داری؟ همون هفته ای چهار تا کلاسم برم واسه سرگرمی خوبه...
میبینی؟ ای ول داره اینهمه انگیزه و علاقه!
گَندَِت بزنن هکتور!!!
هفته ی قبل خاله ی صمیمی ترین دوستم فوت کرد
تصادُف
ای لعنت به این جاده ها و این ماشینای آشغال
دوستم داغونه و من نمیدونم باید چیکار کنم واسش
هرچند یه شهرِ دیگه دانشگاس...
واقعا باید چیکار کنم؟

هفته ی قبل جدایی نادر از سیمین رو دیدیم
یه کلام:
جزئیات!
یه لحظه رو غفلت کنی حیفه چون زیر و بمش نکته داره
هرچند "م" همرات باشه و مثِ دلقکا بخواد بخندوندِت
و تو هم هی جدّ و آبادشو موردِ لُطف قرار بدی!
آخرشم وسطِ سینما تو اوجِ سکوتِ تماشاچیا سرِش قاطی کنی
و اونم از دستت ناراحت بشه و بره روی سایلنت!
به درک
فردا صُبح که واسه کلاس با چهار تا مُشت و لَگَد بیدارش کردم همه چی یادش میره...

چو قِلیون نباشد تَنَم واژِگون!!!
این چند روزه اونقدر قلیون کشیدم که  الآن کاملا حِس میکنم فقط هاله ای از دودم!
یکی از دوستام میگفت:
اگه بخوان ازت خون بگیرن سُرَنگ رو که بزنن تو رَگِت و بِکِشَن خون نداری که، فقط دود میاد!!!
دوستم راست میگوید آیا؟
یه وقتایی میزنه به سرم
دیوونه میشم
میخوام گوشیمو خاموش کنم و به دوستامم هیچی نگم
خونه هم نرم
اما برم و برم و برم!
اونوقت بعد از دو هفته مِثِ یه مرد برگردم خونه
بعد هرکی هم ازم پرسید کجا بودی؟
مثلِ همیشه جواب بدم:
بیرون!!!
و اونام مثلِ همیشه حرفی نداشته باشن واسه گفتن...
اما هروقت تو اوجِ این فکرام
یکی که نمیدونم اسمش چیه تو سرم داد میزنه:
احمق!
بقیه که نباید تاوانِ خُل بازیای تورو بدن
و منم مثلِ یه آدمِ همیشه منطقی بهش حق بدم و بگم:
تو راست میگی...
بعد میدونی چیه؟
من الآن دقیقا نمیدونم اینجا چیکار دارم؟
اصلا نمیدونم واسه چی دارم اینارو مینویسم
اصلا کوفتم بشه اگه حتی بدونم دارم چی مینویسم
اما میدونم که دارم مینویسم
خب؟
سه شنبه که فقط یه کلاس رفتم
چهارشنبه که اصلا نرفتم
پنج شنبه هم که کلاس نرفتم و فقط امتحان دادم
دیروزم که کلاس نرفتم
امروزم که ۹:۳۰ کلاس دارم و نمیرم و یه حسّی بهم میگه دقیقا تا یه هفته ی دیگه از نوزده واحدی که تا حالا دو واحدِش حذف شده شش و هفت واحدم نمیمونه!
و اونوقته که سه دستی میزنم تو سره خودم و میگم:
اِی گَندِت بزنن هکتور!!!
الآن چندوقتیه که دارم رو مُخِ دَدی راه میرم که ماشینمو عوض کُنه
اما کاملا بعیده که تو این یکی پروژه موفق شم
ولی اگه موفق شم؟؟؟
واااااااااااای
همایونیِمان سَره حال می آید
و دقیقا مصداقِ بارزه یک آدمِ ذوق مرگ میشویم...
و دیگر شمارا تحویل نمیگیریم و حتی به سایه ی خویش میگوییم با من راه نیا!!!
و الآن آنقدر حالمان خراب است که داریم هِی دری وری میگوییم
و در نتیجه خاک بر سَرِمان!
و همراه با ناله های چاوُشیِمان ما بُغض میکنیم و شاید...

هکتورنوشت۱:
کوفتم بشه اگه یه کلمه از حرفامو فهمیده باشم
                                                               ببخشید!

هکتور نوشت۲:
آلبومِ مهدی یراحی هم اومد
خواهشا اورجینال بخرید چون قشنگه و واقعا ارزش داره
حتی واسه من که جُز صدای چاوُشی هیچ صدایی تو گوشم نمیره!

هکتورنوشت۳:
سرگشته دلی دارم، در وادی ِ حیرانی
                                                             آشفته سری دارم، زآشوب پریشانی

از یاد زمان رفته، آن قلعه ی متروکم
                                                              تن داده به تنهایی خو کرده به ویرانی

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:57 توسط HeCt0R| |

تو این روزای لعنتی دارم فقط دُنبالِ یه نُقطه ی روشن میگردم
نمیدونم
یه کار، یه چیزی که بتونم با اِفتخار سَرَمو بالا بگیرمو بگم:
میبینی؟ این کاره منه!
فاجعه...
شاید واضح ترین و دقیق ترین تعریف ازین زندگیِ کوفتیه
میدونی بچه که بودم دِلم خوش بود که وقتی با دوستام قَهرم یکی هست که دوسم داره
یکی هست که هوامو داره
یکی هست که مواظبمه
خُلاصه یکی هست که باهامه...
امّا حالا کُجاس؟
نمیبینمش
اِنگار نیست
اِعتقادم بهش کم شده خیلی کم
کم نه!
بی اِعتقاد شدم
بی اِعتقاد...
همش خودِش مُقَصِّره
فقط خودِش!
هرجای این زندگیِ لعنتی که دلمو زیاد بهش بستم شکستِش...
خیلی راحت شکستش
خیلی خیلی خیلی راحت!
البته که حَقَّم داره
بهرحال بهش میگن خُدا
همه چی دستشه
حق داره!
من گُمِش نکردم
خودِش گُم شُد...
بِگذریم
شُما رو نمیدونم امّا خودم شدیدا حِس میکنم نوشته هام تکراری شدن
تکراری
تکراری
تکراری...
دُرُست مِثلِ این زندگی
"و من تِکرارِ تِکرارم"
دَستِ خودم نیست
میخوام اینجا از حال و هوایِ خودم بنویسم
و این حال و هوای هر روزه ی منه...
یه دوست دارم که میگه حرفارو باید گُفت، حتّی اگه تکراری باشن...
"کوله باره آرزوهات رویِ دوشِت
تا کُجاها رفتی با پایِ پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات اِی دِلِ ساده
دِل به هرکی دادی از سادِگی دادی
زندگیت رو با یه دِلدادِگی دادی
هرجا که دیدی چراغی پُرفروغه
تا بِهِش رسیدی فهمیدی دُروغه"
همینه
شک نکن همینه
همه چی دُروغه
همه چی...
میدونی
خیلی دوست دارم یه روز بیام و اینجا بنویسم:
مُحکم بِشین دِلم این دوره آخَره...
میاد
مُطمَئِنم که میاد
حالا شاید اینجا نه!
امّا مُطمَئِنم یه روز یه جایی اینو مینویسم و این یعنی تمام!!!
به پیشنهادِ یه دوست خواستم هدفامو رویِ یه کاغذ بنویسم
اما هرچی که فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید!!!
بی هدف=پووووووچ؟؟؟
و من به اوجِ پوچی رسیدم...
"دِلم خَفَن گرفته قلیون با غم میکشم!"
یادِش بخیر
اولین شعری بود که نوشتم
میخونمش خنده م میگیره
در عینِ حال یکی از بدترین و تلخ ترین دوره های زندگیمو یادم میاره
سیاهِ سیاه...
روزایی که فضای خونَمو فقط دود گرفته بود
دود
دود
دود!
اونقدر داغون بودم که فقط قلیون و سیگار میکشیدم تا یادم بره که داغونم
[قلیون و سیگار را فقط با چاووشی
                                        نوشِ جان باید کرد!]
و من نوشِ جان میکردم...

الآن میدونی دِلم چی میخواد؟
یه قِلیون!
اونقدر بکشم تا بِتِرِکَم!
بعدِش کوله پُشتیمو بردارم
هندزفریمو بردارموبزنم بیرون...
پیاده برم
هی برم
هی برم
هی برم
بعد نگاه کنم به ساعتمو ببینم ۹ صُبحه
و من هنوز تو خیابونم
پاهامم دارن از خستگی فلج میشن
بعد مثلِ همیشه که با زمین و زمان لَج میکنم
اینبار با خودم لج کنم
بِگم باید تا خونه پیاده برم!
و بعد از N ساعت برسم خونه و کفِ خونه عینِ جنازه ولو شم
ولی نه!!!
الآن نه
حوصله شو ندارم
پس نمیرم...
این سردردِ لعنتی م که کم نمیذاره
ـ مِثلِ همیشه ـ
اِمروز ظهر تو کوچه ایستاده بودم
یه ۴۰۵ نقره ای از سرِ کوچه رد شد
یک ثانیه بعد صدای ترمز، گاااااااپ!!!
به نظرم صداش دقیقا همین بود!
گااااااااااپ...
با ماشین رفتم سر کوچه
دیدم بـــــــــــــَله صاف رفته تو دیوار
رانندشم یه پسره ۱۷-۱۸ ساله س...
بعد که دیدم چند تا دُختر دمِ درِ مدرسه ایستادن و منتظرن که چه میدونم خانواده هاشون یا سرویس بیاد دنبالشون فهمیدم که آقای درایور خواسته خودی نشون بده ولی...
روزِ جمعه مگه مدرسه ها تعطیل نیستن؟؟؟
انصافا از ظهر تا حالا هرجور تو ذهنم حساب میکنم نمیفهمم درایور چیکار میکرده که اینجوری تو دیوار رفته...
حالا واقعا چرا؟
به من ربطی نداره
مالِ باباشه! دلش خواسته...
ازینم بگذریم
امشب خیلی دارم دری وری میگم
این روزا یه حالی دارم
بد
بد
بد
ـ مِثلِ همیشه ـ
اما با یه تفاوت!
نمیدونم چرا اما دارم خودمو از همه جدا میکنم
از دوستام از رفیقام حتی از خونوادم
نمیدونم چرا اما میخوام خودمو بندازم تو یه جزیره ی متروکه و دور تا دورشو سیم خاردار بکشم تا هیچکس نتونه بیاد تو دُنیای کوفتیِ من...
ولی با اینهمه هنوز واسه دوستام همون ...م!
هنوز مثل قدیما بینشون محبوبم حداقل ظاهرا
هنوز واسه هرکاری ازم مشورت میخوان
هنوز اگه بگم ماست سیاهه باور میکنن
هنوزم خیلی قبولم دارن
و این شاید تا حدودی خوب باشه...
اما واسه من مهم نیست
تو زندگی که هیچی سرِ جاش نیست
تو زندگی که داغونه
تو زندگی که بغضِش دائمیه
اینا به چه درد میخوره؟
البته همه ی دوستام با اینکه از تک تکشون زخمایی که دارم که هیچوقت درمون نمیشن واسم فوق العاده عزیزن
با اینکه ازشون دوری میکنم ولی بازم دوسشون دارم و خودشونم خوب میدونن
هرکدومشونم که ازم دلخور میشه و گله میکنه میگم اینروزا داغونم به دل نگیر!
چندروز پیش یکیشون حرف جالبی زد:
گفت این روزا که میگی داغونم و به دل نگیر دو سال طول کشیده! کی میخوای درست شی؟
خندیدم
خنده ی تلخِ تلخِ تلخ...
مِثلِ زهر!
البته از دو سال بیشتره
اما دو ساله که بقیه دارن میفهمن
قبلش فقط خودم میدونستم و خدایی که داشتم...
یه وقتایی بیزار میشم
از همه چیز و همه کَس
بعدش یهو متحول میشم و چندی بعد روز از نو و روزی از نو!!!
فقط میدونم خسته ام
                            خسته
                                    خسته...
میخوام برم
میخوام برم بشینم و حریصمو گوش کنم
بایه بغضِ همیشگی
و شاید چند قطره اشک...

هکتورنوشتِ۱:
دوستِ عزیز که گفته بودی پروفایلت کامل نیست چون آیدی نداره!
حالا کامله؟

هکتورنوشتِ۲:
بابت تاخیرم عُذر میخوام، اُمیدوارم که بتونم جُبران کُنم...

هکتورنوشتِ۳:
نزدیک بود بازداشت شویم، آنهم بی دلیل!
شانس آوردیم آیا؟؟؟

هکتورنوشتِ۴(بعدا نوشت):
۳:۶ - من که خوابم نمیبرد ، خواب و راحتم راگرفته بیتابی...

هکتورنوشتِ۵(بعدا نوشت):
۵:۴۸ - ما هنوز بیداریم و حریص N بار Repeat شده است!!!

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:37 توسط HeCt0R| |

دِلم الآن خیلی چیزا میخواد
مثلا همین الآن دوس دارم برم تو خیابون و قدم بزنم
ـ و میرم ـ
"حرفای توی دِلِ منه که میشه سبب
یه هِدفون تو گوش باشه و قلم جیبِ عقب"
دِلم یه بسته Marlboro میخواد
ـ که نمیکِشم ـ
دِلَم میخواد یه جایی باشم که هیشکی نباشه
تنهای تنها!
با یه سیستم پُر از آهنگای مُحسِن چاووشی
وُلومو ببرم رو دِویس(ت)
صِداش برسه به سوئیس!!!
ـ جایی غیر از خیابونا و سیستمی غیر از سیستمِ ماشین! -
دیروزعصر داشتم از سردرد میمُردم
۷تا قُرص خوردم و خوابیدم
الآن بیدار شدم
اِمروز عصر دیگه باید برم
هرچی الکی لِفتِش دادم بی فایده بود
کلاسا شروع شُدن و من هنوز نرفتم
امروز عصر دیگه باید برم...
هرچند اصلا دلم نمیخواد!
میدونی...
نه تو هیچی نمیدونی!
"نمیفهمی و نمیدونی غمِت
چه بلایی به سَرَم آورده"
اَه!
اصلا نوشتنم نمیاد و دارم چِرت و پِرت مینویسم
فقط دارم دونه دونه روزا رو خط میزنم تا آلبوم مُحسِن چاووشی بیاد
من خودم آن سیزدهم یا سیزده؟
همه دیگه تو خونه ازم شاکی شُدَن
از بس که صِدای چاووشی از اُتاقم میاد!!!
"وقتی زمونه رو گرفته از من
دلم دیگه دُنبالِ چی بِگَرده؟"
بیدار که شُدم ۲۳ تا میس کال داشتم و ۸ تا اسمس!!!
علی حسابی شاکی شده بود
نوشته بود: مردِ حسابی بهمون سَر نمیزنی حداقل جواب زنگمونو بده!
اینو دیگه چه جوری راضیش کُنم؟
دِلم خیلی گرفته؟
خیلی
خیلی
خیلی...
/گریه میخواهم کمی تا بُغضِ دِل را بشکنم/
الآن کاملا حسّ و حالِ یه آدمِ شدیدا دلسُرده رو دارم!
دلسُرده: دِلمرده+افسُرده...
نمیدونم تا کی قراره زنده باشم؟
زندگی نه!
اما خیلی وقته که فاتحه شو خوندم...
وقتی کُلِّ خواسته هات از زندگی، نبودن باشه دیگه اِنصافا حیفِ کلمه ی زندگیه که خرجِ زنده بودنِ من کُنی!
یه چند روزی شاید نیام نِت، دیگه بهرحال آقای دانشگاهِ لعنتی و یه سری مُشکلاتِ دیگه
نمیدونم
شاید همین فردا پس فردا باز اومدم
شایدم یکی دو ماه گُم و گور شُدم
اینو گُفتم که اگه دو روز دیگه باز سر و کَلّم پیدا شُد کسی نگه چرا اینقد زود اومدی...
Take care Of YourSelf

هکتورنوشت:
درباره ی اِلی اینکه خیلی خیلی دوس دارم ازین حال و هوا در بیاد...
نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 5:34 توسط HeCt0R| |

تعطیلاتِ اِمسالم تموم شُدن
مِثِ هرسال
زودِ زود
دلگیرِ دلگیر!
خیلیا تو این سیزده روز به دُنیا اومدن و خیلیام از دُنیا رفتن
چه خنده هایی که روی لبها شکفته شُد و چه اشکایی که از چشمها بارید
چه دِلهایی که شِکسته شد
چه عِشقهایی که پا گرفت...
چه
چه
چه...
و
و
و...
بگذریم!
خوشحالم
خوشحالم از اینکه این مزخرفترین عیدِ تاریخ تموم شُد و ناراحتم از اینکه کِلاسهای دانشگاهِ لعنتی دارن شروع میشن
راستِش تصوُّرِشم واسم سخته که بخوام باز بِشینم سَرِ کِلاس و قیافه ی این اُستادا رو تحمّل کنم...
امّا ازون سخت تر اینه که باید اُتاقمو بذارم و برم
لعنت به تو آقای دانشگاه!
سخته
خیلی چیزا سخته
این حال و روز...
سخته وقتی نزدیکترین دوستت میخواد به هر زوری که شده ازین حال و هوا بیرونِت بیاره
داری میخندی ولی
ولی ناگهان یه یاد، یه خاطره، یه تصویر...
همه ی خنده تو به بادِ فنا میده تو دو ثانیه تو باز میشی همون پِسَرَکِ غمگین و اخمالو!
اما از اینم سخت تر اینه که مجبوری تو این نظامِ آفرینش سراپا جبر زنده باشی و نفس بکشی...
زندگی اما نه!
بَدَم میاد
بَدَم میاد که زندگیم شده عین یه آهنگ که گُذاشتیش روی Repeat...
میدونی، دوس دارم یه جاده باشه و بشینم تو ماشین و تو این جاده هی برم، مهم نیست به کجا میرسه، یا حتی اصلا به جایی میرسه یا نه؟ فقط مهم اینه که برم...
حتی اگه انتهاش اون دُنیا باشه، اگه باشه!
میدونی، حِرصَم میگیره
از خودم!
ازینکه چرا هیچوقت به اون چیزی که لیاقت و استعدادشو داشتم نرسیدم...
منی که استعداد و هوشم زبانزد خاص و عام بود واقعا اینه لیاقتم؟
که ۴ تا واحدِ مزخرف و بدردنخورم به زور پاس کنم...
اَه!
اصلا وِلِش کُن
اما این زندگی واسه کسی مِثِ من مرگه! مرگ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 8:32 توسط HeCt0R| |

نه !

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ….

تا روزگار بو نبرد ….

گفتم که …

کاری به کار عشق ندارم !


هکتور نوشت۱:
دُنیایِ این روزایِ من، خُلاصه شُده تو چهار دیوارِ اُتاقِ لَعنتی ام...
هکتور نوشت۲:
فِکرِ اینکه تقریبا یه هفته دیگه باید برم دانشگاه عذابم میده!
نمیخواااااااااااام!!!
هکتورنوشت۳:
خودت کاری کردی که اعتقادم بهت روز به روز کمتر و کمتر شه...
حالا خودت دُرُستم کُن!
کوشی پس؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 20:8 توسط HeCt0R| |

یکی دیگه ازون روزای مزخرف گذشت
فقط شاید کمی
_ فقط کمی _
مزخرفتر از روزای قبل...
اون از صُبح که اون مسئله پیش اومد
اینم از عصر که از کساییکه فکر میکردم میتونم روشون به عنوان رفیق حساب کنم اون حرفارو شنیدم و اون رفتارارو دیدم...
یاد یه بیت شعر افتادم:
در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست
ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند
نمیدونم...
اما بدون شک اشتباه از طرف خودم بود
همیشه اشتباه از طرف من بوده
اصلا من بدنیا اومدم که اشتباه کنم
بگذریم
این نیز میگذرد با همه سختی...
دومین سالِ که با اومدن بهار حال و روزِ من شدیدا خراب میشه
از عید بدم اومده
دیگه تو خونه همه میفهمن که تو این ایّام باید منو دِپرس تحمّل کنن
البته اگه بتونن تحمّل کنن!!!
خودمم که میدونم که روز به روز غیرقابل تحمّل تر میشم
اما چه کنم دستِ خودم نیست...
"من این روزا یه حالِ دیگه ای دارم"
دو، سه روز قبل بود که حسّ تنهایی رو گرفتم
ازون روز تا حالا حداقل ۴۰-۵۰ بار گوش کردم!!!
فوق العاده س، البته جز تصمیم...
نمیدونم چرا؟ اما اصلا ازین یه تِرَک خوشم نیومد!
البته طبق معمول چاووشی و حریصش فراموش نشده...
"وقتی که پیشِ منی، چِشات حریصِ کیه؟؟؟"
وقتی اینو با نفرت میگه من منفجر میشم!
یا اونجاییکه میگه:
دوس داشتنت خوبه، خیلی دوسِت دارم
بازم بگذریم...

هکتور نوشت:
چندروزیه باز شروع کردم به نوشتن، نسبتا به سالِ قبل همین روزا خیلی پیشرفت کردم اما هنوزم هیچ شباهتی به اونیکه دوست دارم باشم، ندارم...
من باید به اون چیزی که میخوام برسم، حداقل تو این یه مورِد!
نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 1:30 توسط HeCt0R| |

حوصله ی هیچ کاری ندارم

حتّی نوشتن...

فقط اومدم سال جدید رو بهتون تبریک بگم

ایشالا تو این سالِ جدید به همه ی آرزوهاتون برسید...

هکتورنوشت:
یکی از بچه های وبلاگ یه حرفی زد که تصمیم گرفتم دود رو خیلی کمترش کنم، شاید یه کم سخت باشه اما...
ترک نه! فقط کمتر...
ممنونم دوستِ خوبِ وبلاگی
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 2:11 توسط HeCt0R| |

هه!

جالبه...

چهارشنبه سوریِ من

با یه بسته Marlboro اونم از نوعِ Filter Plus

سَر شد...
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 22:53 توسط HeCt0R| |

روز به روز سالِ نو نزدیکتر میشه
بهارِ زمین داره میرسه
اما
بهارِ من کِی میاد؟
...
...
...
خیلی خسته ام
خیلی...
ازین زندگیِ تکراری
از این دُنیا
از...
از...
از...
امّا از خودم خیلی بیشتر از همه چی!
هنوز نفهمیدم از زندگی چی میخوام؟
میخوام چیکار کنم و به کُجا برسم؟
دیروز بعد از ۳-۴ ماه دستی به سر و گوشِ ماشین کِشیدم
شُستمش
تقریبا تمیز...
چراشو نمیدونم
امّا دِلم واسَش سوخت، گُفتم بذار حداقل این بیچاره از عید بی نصیب نمونه
...
قصد داشتم برم سَفَر
امّا از شانسِ بد نَشُد!

یه وقتایی باخودم میگم دیگه اینترنت نمیام
دیگه هیچوقت وبلاگ نمینویسم
امّا یه صِدایی بهم میگه:
خودِتو گول نزن!
تویی که اونقدر وبلاگاتو دوس داری عُمرا" بتونی ازشون دل بِکنی...
راست میگه!
اونوقته که میگم پس باید بنویسم
حتّی مِثلِ الآن که هیچی تو ذِهنم نباشه و فقط چِرت و پِرت بنویسم!!!
اونقدر چِرت و پِرت که به خودم چندتا فُحش بدم...
حالم خوب نیست
واسه همینه که دارم مزخرف مینویسم
البته تا یادم نرفته بگم:
سَرَم خیلی دَرد میکنه...
ـ مِثلِ همیشه ـ

پ.ن۲:
ما در حالِ انجام وظیفه ایم!
                (شدیدا" فاز میدهیَد، توصیه میشویَد!)
پ.ن۲:
لابلای تِرَکای حریص نیمچه گُریزی به انجام وظیفه زدیم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 15:3 توسط HeCt0R| |

صُبح بازم خونه تنها بودم
تنهای تنها
بازم دود
دود!
بهش خیره شُدم
دوسِش دارم
بالا که میره یه آرامش عجیب و غریب وُجودمو پُر میکنه
آرامشی که نمیدونم از چیه و واسه چیه؟
امّا خوب میدونم آرامشِ عجیبیه...
ساعتای 2-2:30 بود که رفتم مُحمّدآباد
خونه باغ...
واسه قطع کردن درختا
جاییکه بهترین و آرومترین لحظه های زندگیم اونجا گُذشت، امّا حالا ازش فقط دوتا خونه مونده و چند تا درختِ خُشک...
آخ خدا یادش بخیر
درختایی رو میبینم که یه روزی چنان سایه مینداختن که تو روزِ روشن کُلِّ باغ تاریکِ تاریک بود
درختایی که حاجی(دَدی) واسه به ثمر رسیدنشون کُلی زحمت کشید
درختایی که هرسال از این تابستون تا تابستونِ بعد میوه ی کُلّ فامیل رو تامین میکردن
درختایی که روی تنه ی هرکدومشون کُلّی یادگاری نوشته بودم...
درختایی که...
درختایی که...
درختایی که...
امّا حالا با صدای بیرحمِ اَرّه برقی دونه دونه سرنگون میشدن
با اُفتادنِ هرکدومشون بُغضمو قورت میدادمو یکی از خاطره هامو تو ذهنم مرور میکردم
کاش گریه کرده بودم
کاش خودمو سبک کرده بودم...
خداااااااااااااااا
اون باغ حَقِّش نبود
اونجا باغی بود که غریب و آشنا، دوست و دُشمن حسرتشو میخوردن
امّا بی توجّهیِ "بعضیا" به این روز انداختش...
یعنی میشه یه بارِ دیگه اون باغ رو سرسبز ببینم؟
مثل قدیما...

هکتورنوشت:
خیلی دلم گرفته از خیلیا...
_ مثلِ همیشه _

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 21:34 توسط HeCt0R| |

امروز خونمون مراسِمِِ دُعاس

من تو اُتاقم درو قُفل کردم و دارم موزیک گوش میکنم

صدای خانوما از حیاط خلوت میاد که دارن دیگای آش رو بار میذارن

اَه، چقدرم حرف میزنن


همیشه از شلوغی و سر و صِدا بیزار بودم و هستم

سرم داره مُنفَجِر میشه

ـ مِثلِ همیشه ـ

صُبح دو تا قُرص نوشِ جان کردم و بی اثر بود

ـ مِثلِ همیشه ـ

نمیدونم چرا خیلی چیزای زندگیم مِثلِ همیشه س...

زیادی تکراری!

مَدّاح داره میخونه و من امیر خلوتمو گوش میکنم

میخوام گریه کنم

واسه حرفای مَدّاح؟؟؟

نه!

دلم خیلی گرفته

بقولِ شاعِر:

خیلی دِلم گرفته از خیلیا...

اونقدر که واسه گریه کردن

هیچ بهونه ای نیاز ندارم

یه بُغضِ سنگین خیلی وقته راهه گلومو بسته

شاید چندروزه

شاید چندماهه

شایدم چند سال!

نمیدونم...

کاش میتونستم دود بفرستم هوا

شدیدا نیازمندِ یاریِ سبز هستیم! (ارجاع به درباره ی وبلاگ)

همینجور اشکام میاد

ـ مِثلِ همیشه ـ

بُغضَم شکستهه...

ـ مِثلِ همیشه ـ

امّا هنوز سرِ جاشه...

ـ مِثلِ همیشه ـ

اِنگار قرار نیست هیچوقت از بین بره

اِنگار پابرجا مِثلِ دماونده!

زندگیم به "..." رفته...

خدایا کوشی پس؟

!Help Me

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 16:28 توسط HeCt0R| |

کسی خونه نیست

تنهای تنهام

میرم سروقتِ کُمُدم

درشو بازمیکنم و

یه نخ!

فقط یه نخ

اونم Winston...

میشینم تو حیاط

دود میکنم بره هوا

و مثل همیشه

با لذّت به دودِش خیره میشم

خدایا

دارم چیکار میکنم؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:19 توسط HeCt0R| |

Design By : Night Melody